|
آیدا نام دختری است که در سال 2008 میلادی در سرزمین عجایب چین دیده به جهان گشود
|
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

به تو می گویم، تویی که می دانم صدایم را می شنوی...
نگاهم را می بینی!
تویی که مرا حس می کنی، من شقایق های سرخ را به تو می دهم...
اشک هایم را به تو می دهم...
دستانم را میان دستان تو میگذارم...
من بهار را با پیچک های سبز و خیس به تو می دهم!
با اینکه می دانم همه را تو آفریدی.
مرا از نو بساز ای عشق همیشگی من...!

سال نو مبارک .
اینبار با جملات زیبایی که در یکی از سایت ها خواندم و بسیار تاثیر برانگیز بود آمدم امیدوارم از خواندن
آن لذت ببرید:
1. گل اگر خار نداشت ، دل اگر بی غم بود ، اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود...زندگی،عشق،اسارت،قهر،آشتی، همه بی معنا بود.
2. اگر قبل از هر کاری،انگشت خود را آهسته به پیشانی خود بزنید مجبور نخواهید شد در پایان کار با مشت،محکم بر فرق خود بکوبید.
3. گاهی همه چیزی که انسان نیاز دارد دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است.
4. شاید آن روز که سهراب نوشت :" تا شقایق هست زندگی باید کرد" ، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،باید اینجور نوشت :"هر گلی هم باشی،چه شقایق چه گل پیچک و یاس ، زندگی اجبار است"
5. در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هر چقدر بیشتر اوج بگیری کوچکتر به نظر می رسی
. وقتی کسی نیست که به او فکر کنی،به آسمان نگاه کن.زیرا در آسمان کسی هست که به تو فکر کنه
. همیشه به خاطر داشته باش آبیه عشق، با کنایه ها زرد نمی شود.که حتی اگر چنین شود حاصلی جز سبزی نخواهد داشت
. روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش-دکتر علی شریعتی

ایرانیان هر جای دنیا که باشند چارشنبه سوری را فراموش نمی کنند و دسته جمعی به قاشق زنی می روند، از روی آتش می پرند و فریاد می زنند زردی من از تو، سرخی تو از من.
آنها در جشن آخرین سه شنبه سال خورشیدی با برافروختن آتش و پریدن از روی آن، پژمردگی و سرما را از تن و روان پاک می کنند و آمدن نوروز را نوید می دهند.
طبق تعاریفی که نسل به نسل گشته و به ما رسیده، خوردن آجیل مشگل گشا، فال گوش ایستادن و قاشق زنی و پریدن از روی بوته های آتش هرکدام تعبیری دارند.
بزرگ و کوچک به قاشق زنی می روند تا طبق یک سنت قدیمی، نحسی آخرین چهارشنبه سال را از خود دور کنند.
مردم با خوردن آجیل مشگل گشا، آرزو می کنند مشکلات برطرف و آرزوهایشان برآورده شود و با شکستن کوزه ها، بخت بد را دور می اندازند.
جوانان بخصوص فال گوش می ایستند تا با گوش دادن به گفتگوی دونفری که رد می شوند و شنیدن اولین واژگان مثبت، از آینده خود باخبر شوند.
«گول گول چارشنبه»، «به حق پنشبه، نكبت بشه، شوكت بيه، زردی بشه، سرخی بيه»، اینها جملاتی با گویش محلی هستند که شب چارشنبه سوری در خطه سبز گیلان به گوش می رسد.
جوانان شرق گیلان شب چارشنبه سوری کوزه آبی از چشمه برمی دارند و بعد از پریدن از روی آتش، آب کوزه ها را به آسمان می پاشند تا سلامتی و سالی پربار داشته باشند.
در بجنورد، خراسان شمالی، کوچک و بزرگ از روی بوته هایی شعله ور که پشت سرهم روی زمین قرار دارند، می پرند و به زبان ترکی «غم گیده، شادی گلده» (غم رفت، شادي آمد)، «محنت گيده، روزي گلده» (رنج ومحنت رفت، روزي و خوشي آمد) زمزمه می کنند و به آتش می گویند: «ساريليقيم سنن»(زردي من از تو) «قرميزليقين منن»(سرخي تو ازمن)
سالها پیش در خطه خراسان شمالی آتش چهارشنبهسوری را خاموش نمیكردند تا خودش خاكستر شود و سپس خاكسترش را كه در نظر آنان مقدس بود كسی جمع كرده و بیآنكه پشت سرش را نگاه کند برسر نخستين چهار راه میریخت و در بازگشت اهل خانه كه میپرسيدند كيست؟ میگفت: «منم» - از كجا میآیی؟ «از عروسی»، - چه آوردهای؟، «تندرستی.»
در منطقه آذربايجان آجيل ويژه چهارشنبه سوري را «چرشنبه یمیشی» و شكلات مخصوص آن را «پنابات» مینامند.
«آتيل ماتيل ، چرشنبه بختيم آچيل ، چرشنب» شعر مورد علاقه دختران جوان در مناطق آذری است كه درآرزوی پريدن از روی آتش «چهارشنبه سوری» لحظهشماری میكنند.
شاربازی مخصوص این مناطق است که در شب چارشنبه سوری با پرتاب شار به آسمان، مردم را برای تماشای ستاره های سرخ به خرمن ها می کشاند.
«شال سالاماخ» در واقع یكی از شاخصههای چهارشنبه سوری در آذربايجان شرقی است كه استاد شهريار نيز در منظومه «حيدربابای» خود با عنوان «شال سالاماخ» یاد میكند.
در این آيين جوانان و نوجوانان پارچه بزرگ و بلندي را از پنجره و يا باجه منزل همسايگان و يا اقوام خويش آويزان كرده و عيدي طلب ميكنند.
در شهر شيراز، آتش افروختن در معابر و خانه ها، فالگوش، اسپند سوزاندن، نمک گرد سر گرداندن( در موقع اسفند دود کردن و نمک گردانيدن زنان اوراد مخصوصی می خوانند)؛ بخش هایی از مراسم چارشنبه سوری است. قلمرو چهارشنبه سوری در شيراز صحن بقعه شاه چراغ است و در آنجا نيز توپ کهنه ای است که زنان از آن حاجت می خواهند.
در اصفهان آتش افروختن در معابر، کوزه شکستن و فالگوش؛ گره گشائی در میان بزرگ و کوچک متداول است.
مردم کرمان پس از پریدن از روی آتش، از زغالهاي آتش برميدارند و به خانه ميبرند و با ريختن كندر و اسفند روي آن اطراف خانه ميگردند و دود ميدهند.
در قديم مقداري از آتش را در اجاق و تنور ميگذاشتند و بر اين باور بودند كه اجاق و تنور خانه هميشه گرم ميماند و بعد از اينكه آتش خاموش میشد خاكستر آن را داخل آب روان ميريختند تا نحسي چهارشنبهسوري از بين برود.
ایرانیان باستان براین باور بودند که فروهرها (فرشتگان نجات) و ارواح مردگان در 10 روز آخر سال به خانه های زمینی بازمی گردند و زندگان در آخرین غروب سال، با آنها وداع می کنند.
در این ایام، خانه تکانی بهاری شروع میشد و روی پشت بام ها آتش افروخته میشد تا به بازگشت ارواح خیرمقدم بگویند. اشکال ساخته شده از گل به شکل انسان و حیوان هم روی تمام پشت بام ها گذاشته میشد.
امروز برخی از زرتشتیان در شب چارشنبه سوری آتش را تا سپیده صبح روشن نگاه می دارند تا از ارواح در برابر نیروهای اهریمنی حفاظت کنند.
مهم ترین بخش مراسم چارشنبه سوری، روشن کردن آتش و پریدن از روی آن است که همانا اعتقاد به پرودگار، امید به زندگی و نبرد با بدی ها را متبلور می کند.

|
به خاطر بیاور آن لحظات نیکو را که در کنار خداوند به شادمانی پرداختی در آن روز تنها او بود و تو بودی و نه مکتبی بود و نه اندیشه ای نوین و یا کهنه آنچه بود ذات مقدسش بود که آنرا بی واسطه در یافت می نمودی در خویش عمیق شو بنگر که تا چه حد مکاتب و اندیشه ها بین او و تو فاصله افکندند حال آنکه هیچ یک نتوانستند تو را بدان حقیقت ناب بازگردانند ... اکنون دگر باره خویش را دریاب و آنچه را که از بیگانه گرفتی بدور انداز و آن ردای نیکو را که خداوند به تو هدیه داد بار دگر به تن کن و به سویش بازگرد همچنان که بودی
|
می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را
چنان می رفت و
من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
ز هم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تابپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
دوستت ندارم و دوستت دارم
اين را بدان که من دوستت ندارم و دوستت دارم
چرا که زندگاني را دو چهره است،
کلام، بالي ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.
دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بي کرانگي را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمي دارم.
دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختي و سرنوشتي نامعلوم،
در دست های من باشد.
![[تصویر: kg9040sud456wglnl0l.jpg]](http://www.imageurlhost.com/images/kg9040sud456wglnl0l.jpg)
![[تصویر: oph0ol2arqnrd6je15r.jpg]](http://www.imageurlhost.com/images/oph0ol2arqnrd6je15r.jpg)
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا
وديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو. من اين دنيا را براي
دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري برای با تو موندن .تا همیشه دوستت دارم.

بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه
حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز
درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت
تقوی را ندارم!
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف
زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس
مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف
زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط
نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با
حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و
خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه
حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک
عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را
پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول
اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین
جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد
و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود
ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!
و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور
بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به
همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد
از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.
کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در
خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر
مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...
« دکتر علی شریعتی »
۱.مسئولیت زاده توانایی نیست، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
۲.دلی که از بی کسی غمگین است، هر کسی را می تواند تحمل کند.
۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرف هایی استکه برای نگفتن دارد.
۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است..
۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن، در ماندن می پوسی.
۶.خدا و انسان و عشق، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
۸. هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند، بدان گونه که احساسش می کنند
هست
۹.استوار ماندن وزیر هر باری نرفتن، دین من است.
(دکتر علی شریعتی)
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یك جوشش كور است• و پیوندی از سر نابینایی .اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت ، روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند ، بی ارزش است• و دوست داشتن از از روح طلوع می كند و تا آنجا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز با آن اوج می گیرد .
عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت• راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در، دریا شنا كردن.
عشق بینایی میگیرد و دوست داشتن بینایی می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال نامطمئن ، و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است كه ((هواداران كویش را چو خان خویش دارند ))
حسد شاخصه عشق است ، چه عشق معشوق را خویش می بیند و همواره در اضطراب است كه دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور است .و دوست داشتن ، ایمان است و ایمان یك روح مطلق است، یك ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست .
عشق رو به جانب خود دارد و دوست داشتن رو به جانب دوست . دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خودم را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد.براستی كه دوست داشتن فراتر از هر چیز است
خدایا ما اگر بد کنیم، تو را بنده های خوب زیاد است،
اما تو اگر مدارا نکنی، ما را خدایی دیگر کجاست؟
(دکتر علی شریعتی)
آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است (شریعتی )
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)


